مادر شهیدان خالقی پور

                               مادر شهیدان خالقی پور                         

خبر شهادت پسر اولم را که دادند؛ مادران شهدا می­دانند که چه حالی شدم. 34 سال بیشتر نداشتم، همسرم کنارم نبود.

دوست با ایمانی داشتم که اتفاقاً در منزلمان میهمان بود. با اطمینان گفت: شکر خدا را کن و استوار باش. با صدای او دلم قوت گرفت. سریع وضو گرفتم، سجاده را پهن کردم و دو رکعت نماز شکر خواندم. هیچ وقت حال و هوای آن نماز از یادم نمی­رود. اگر دو رکعت نماز، در سراسر عمرم قبول افتاده باشد، همان دو رکعت بوده است.  

  

 به انبوه جمعیت نگاه کردم. هیچ محرمی برایم نمانده بود. همسرم، آن جلوتر کنار قبر بچه­هایم بود، سه پسرم به شهادت رسیده بودندتنها برادرم، به خاطر این ­که مرا مشوق جبهه رفتن بچه­هایم می­دانست، از سر شهادت فرزند اولم با من قهر بود…نه!! هیچ محرمی نمانده بود. چگونه از میان این خیل جمعیت بگذرم و بر سر خاک شهیدانم بروم؟ به یاد حضرت زینب افتادم عصر عاشورا که دیگر محرمی نداشت. آه زینب می ظلوم، چه کشیده­ای      

همه محارم من دایی و حاجی و امیر حسین

یک­بار دیگر چشم انداختم،دایی پیرم را دیدم… نه، هیچ­کس به بی­کسی زینب کبری نبود . ازدایییم 

خواستم دستانش را دو سویم بگیرد و او بادو دست لرزان و داغدیده­ بدرقه­ام کرد. 

  

لحظاتی بعد بر سر مزار بچه­هایم بودم

   

                                        

مادر بین دو شهید نشست، خم شد، گاه صورتش را به صورت علی­رضایش می­سایید  

و گاه سر رسولش را می­بویید.  

 ر.ک؛ از حماسه برترید، فریبا ابتهاج شیرازی، ص 80 ـ 71.

      

 

      

مادرشهیدان خالقی افتخار             شهادت دوبرادر آغوش هم                داود خالقی پور درس ایثار 

 

هدیه امام خمینی            خاطره ملاقات ا امام                      نجف اشرف  

 

  

بزرگداشت شهدای ان تفاظه مادر شهیدان خالقی پور    

 

آخرین نامه مادر شهیدان به رسول خالقی پور